میریم سراغ داستان دوم کشتی نجات، داستان اول رو می تونید ازینجا بخونید

داستان دوم کشتی نجات

تا حالا براتون پیش اومده که با یه دوست خیلی خیلی عزیزتون قهر کنین؟

یا حتی با مامان‌ تون؟

مثلا ممکنه عاشق دوستمون باشیما، اما یه روز که اون زده اسباب‌ بازی ما رو خراب کرده، باهاش قهر می کنیم.

یا مثلا عاشق مامانمون هستیما، اما یه روز که زدیم لیوان رو وسط آشپزخونه شکوندیم و مامان سرمون داد زد، باهاش قهر کردیم و رفتیم تو اتاق.

این جور وقتا، خودمون می‌ دونیم که خیلی خیلی عاشق مامان‌ مون یا دوست‌ مون هستیما، اما چون قهریم، دلمون نمیخواد بریم پیشش و ببینیمش.

اما شاید اگر مامان بیاد در اتاق رو باز کنه و بگه: بیا بریم پارک، دوباره بپریم بغلش و یادمون بیاد که چقدر عاشقشیم!

زهیر هم خیلی عاشق امام حسین بود، اما یه جورایی قهر کرده بود و رفته بود توی اتاق و در رو به روی خودش بسته بود.

تا روزی که این در باز شد.

قصه از کجا شروع شد؟

پ.ن: مامانای گل شادینکی همینطور که بچه ها دارن با کشتی نجاتشون بازی میکنن داستان پست بعد رو براشون بخونین.

زُهیر مرد بزرگی بود. خونه داشت، باغ داشت، وضعش خوب بود. تازه جنگجوی خوبی هم بود و در کلی از جنگ‌ ها فرمانده بود و پیروز شده بود.

زهیر قبلنا طرفدار اون گروهی بود که مخالف امام علی بودن. به خاطر همین دور و بر امام حسین هم که پسر امام علی بود، نمی‌ اومد.

یادتونه که امام حسین داشتند می‌رفتند سمت شهری که مردم براشون نامه نوشته بودند …

زهیر هم تو همون راه بود اما نمی‌رفت سمت کاروان امام حسین

مثلا کاروان امام حسین قبل از چشمه می‌ ایستادن، زهیر می‌گفت بریم بعد از اون چشمه بایستیم.

کاروان امام حسین سمت راست یه کوه می‌ایستاد، زهیر می‌ گفت بریم سمت چپ اون کوه توقف کنیم.

قضیه ی قهر توی اتاق رو یادتونه؟!

خلاصه… تا این که بالاخره هر دو تا کاروان به جایی رسیدن که مجبور شدن نزدیک هم توقف کنن. مثلا شاید یه چشمه بود ..

کاروان‌ ها ایستادن و هر کدوم یه سری چادر زدند. زهیر همراه با زنش و بچه‌ هاش نشسته بود توی چادرش و سر سفره بودن.
همین موقع یکی از طرف کاروان حسین‌ بن علی اومد و گفت: سلام آقای زهیر! امام حسین می‌خوان شما رو ببینن! میاین بریم پیششون؟
زهیر که داشت لقمه رو میذاشت دهنش، یهو خشکش زد!
خدایا! یعنی حسین‌ بن علی با من چی کار داره؟! چی شده؟ نکنه میخواد دعوام کنه که با گروه اونا نبودم؟ نکنه از دستم ناراحته؟…

یهو زنش گفت: وا! زهیر! چرا خشکت زده! مگه حسین پسر فاطمه‌ ی زهرا نیست؟ گفت: چرا خب! زنش گفت: خب پس چرا نشستی؟! برو خودت رو بهشون برسون.

زهیر لقمه‌ شو زمین گذاشت و بیرون رفت و مستقیم رفت توی چادری که امام حسین توش بود.

فکر می کنین وقتی زهیر اومد بیرون، قیافه‌ ش چه شکلی بود؟

زهیر وقتی وارد چادر خودش شد، تمام صورتش پر از لبخند و شادی بود.

هیچ‌ کس نمی‌ دونست امام حسین بهش چی گفته، اما زهیر مثل کسی بود که بهش جایزه داده باشن!

آخه یادمون نرفته که امام حسین قهرمان نجات آدم ها بودند و وقتی با زهیر صحبت کردند زهیر هم تصمیم گرفت سوار کشتی نجات بشه . ⛵⛵⛵

کشتی نجات


زنش که دید زهیر انقدر خوشحاله، بهش گفت: مبارکت باشه .
آخه زن زهیر آدم خیلی خوب و باهوشی بود.
همین که زهیر وارد شده بود، دیده بود که زهیر دوباره یادش اومده که چقدر عاشق امام حسینه. فهمیده بود که زهیر از این جا به بعد رو می خواد همراه امام حسین بره.

زهیر هر چی داشت و نداشت به زنش بخشید و گفت تو برگرد پیش خانواده‌ ت. من میخوام با امام حسین برم، هر جایی که میره.

زن زهیر گفت: میشه من هم ببری؟ زهیر گفت: آخه اونجا جای زن‌ ها نیست. اذیت می‌شی. من خیلی دوستت دارم، دوست ندارم اذیت شی. زنش گفت: باشه. پس میشه ازت یه خواهشی بکنم؟

فکر می کنین زنش چی میخواست؟ پول؟ این که نامه بنویسه؟ زود برگرده؟ نه…

من که گفتم زن زهیر چقدر عاشق پیامبر بود. زهیر گفت: باشه، بگو چی میخوای؟ گفت: اون دنیا، پیش پدربزرگ امام حسین (یعنی پیامبر) منو یادت نره

زهیر از کاروان خودش جدا شد و همراه امام حسین رفت.

وقتی کاروان امام حسین به کربلا رسید یکی از دشمنان می‌خواست یکی از چادرها رو آتش بزنه.

زهیر و چند نفر دیگه سریع رفتن سمتش و با شمشیرهاشون فراری‌ ش دادن. اونا زهیر رو خوب می‌ شناختن. یادتونه که گفتم، زهیر یه فرمانده جنگی خیلی معروف بود.

یکی از آدم های سپاه دشمن گفت: عه! زهیر! تو که اصلا طرفدار حسین نبودی! تو که باهاش قهر بودی! حالا چرا داری براش می جنگی؟! زهیر گفت: می‌ بینی که الان اینجام و با حسین هستم. تازه شما بودین که به حسین نامه نوشتین که بیا کمک‌ مون کن! حالا شماها چرا باهاش می‌جنگین؟ من اومدم تا جونمو بدم، اما نذارم که به نوه‌ ی پیامبر آسیبی برسونین.

ظهر شد و جنگ شد. موقع نماز بود. امام حسین همراه یارانش ایستاد که نماز جماعت بخونن. اما ممکن بود وسط نماز دشمن بهشون حمله کنه. پس چی کار کردن؟ دو نفر با شمشیر ایستادن جلوی نماز جماعت، که اگر کسی خواست به نمازخون‌ ها حمله کنه، ازشون دفاع کنن.

یکی از اون دو نفر کی بود؟ آفرین، زهیر. زهیر تیرها رو با شمشیر و سپرش دور می‌کرد که یه وقت به امام حسین و یارانش که داشتن نماز می خوندن، نخوره.

اون روز بالاخره زهیر به آرزوش رسید. در راه امام حسین شهید شد و اون دنیا بهترین جای بهشت رو نصیب خودش کرد.

بهترین جای بهشت کجاست ؟. جایی که همه‌ی آدم خوبا یادشون میاد چقدر عاشق امام حسین بودن! کی دلش میخواد توی بهشت با امام حسین باشه؟؟؟ بلند بگه یاحسین

برای سفارش کشتی نجات اینجا کلیک کنید

داستان دوم کشتی نجات
Tagged on:                     

Leave a Reply

Your email address will not be published.